روزی روزگاری دختر کوری عاشق پسری بود این عشق یکطرفه نبود پسر هم عاشق دختر بود ولی دختر حاضر نمی شد با پسر ازدواج کند با خود می گفت حاضر نیستم اینده عشقم را خراب کنم می گفت تا موقعی که چشمم درمان نشود حاضر به ازدواج نیستم پسر هم از جایی که عاشق دختر بود با کسی ازدواج نمی کرد

پس از مدتی فردی پیدا شد که حاضر شد چشمانش را به دختر بدهد پس از که دختر بینایی خود را به دست اورد با شوق به طرف عشقش رفت تا خبر چشمانش را به او بدهد ولی دید که پسر کور است وقتی دید پسر کور است با عصبانیت گفت این چه بخت شوم وسیاهی است چرا باید همسر اینده من کور باشد دختر دل پسر را شکست ورفت در حین رفتن پسر در حالی که بقض کرده بود به دختر گفت

مواظب چشمانم باش