از چی بگم؟؟
ایران براش شده مث صندوق تجارت
پس هنرمند وطن الان کجاست نیست؟
اون تو زیر زمین میخونه چون که مجاز نیست
از چی بگم برات؟
انتظار داری چه چیزی از جیب من درآد؟
بجز کاغذ سفید پاره خب آره رفیق حرف توشه
ولی با خودکار سفید
تو هم مثل منی تو هم کم درد نداری
درد اصلیت اینه که تو همدرد نداری
من کسی نیستم با این زخما دردم بگیره
ولی این اشکارو کی میخواد گردن بگیره؟
از چی بگم خدا از این بنده های خسته
از این همه درد تمومه دنده هام شکسته
خنده هامو نبین این خنده ها یه چسبه رو لبم
این منم با یه ردپای خسته
از چی بگم؟
بگو از یه روح زخمی
که باید یک تنه بره تو قلب کوه سختی
از روزایی که خط خوردن توی تقویم
خبر میدن از یه اشتباه رو به تخریب
از چی بگم؟
از بچه های پایین شهر
که غذا واسه خوردن دارن ماهی یه شب
اونکه تنها دلیل خوابش به عشق فرداست
تنها پاتوق عشق و حالش بهشت زهراست
بیا که بگم از اون رفقای کاخ نشین
که هستن تو واردات کالای ساخت چین
تو به من اینو بگو من از چی بگم خب
ما گفتیم و تمومه دردا ریشه کن شد؟!!!
از چی بگم برات ؟
شاید قصه دوس داری
مث قصه اون همکلاسیان روستایی
اگه قصه تلخه گناهه واقعیت
داستان نرگس و گلای باغ میهن
که نشستن با صد چرا و افسوس کاشکی
یه بخاری جای چراغ نفت سوز داشتیم
چراغ افتاد توی کلاس و غر گرفت
آتشی که پوست بچه هارو مث گرگ گرفت
یه طفل معصوم با داد و فریاد گفت زود بدوین سمت در
ولی درم قفل بود!!!
چشام خشک شد یه کم بهم مشق بده ایزد
این بچه ها با کدوم دست مشق بنویسن؟
کودکی مرد در راه کلاسی که سوخت و
منتظر یه جراح پلاستیکه
یاس نمیخواد ته قصه رو هرگز ببنده
چون باز دلش میخواد که نرگس بخنده
از چی بگم؟؟
طوفان نشده غروب زد تو قلب بچه های مدرسه درودزن
غصه نخور صدامو بشنو از زیر خونت
من صداتو به گوش همه میرسونم
از چی بگم؟
دلی که فقط اسمش دله
یه عمری که نصفش اشکه نصفش گله
یا از روح توی زندون که جسمش وله
آدم مجبوره که با شرایط وقفش بده
از چی بگم؟
بگو از یه روح زخمی
که باید یک تنه بره تو قلب کوه سختی
ولی قسم به خدا قسم به روح تختی
که من بدون ترس میرم بسوی تقدیر
خیلی خشنه زندگی ولی حوصله کردم
تو فشن زندگی من یه مدل دردم
ولی دفتر گذشته هامو ذره ذره کردم و
اومدم جلو که پی دردسر بگردم
از چی بگم...
از چی بگم...
دخترکور
|
روزی روزگاری دختر کوری عاشق پسری بود این عشق یکطرفه نبود پسر هم عاشق دختر بود ولی دختر حاضر نمی شد با پسر ازدواج کند با خود می گفت حاضر نیستم اینده عشقم را خراب کنم می گفت تا موقعی که چشمم درمان نشود حاضر به ازدواج نیستم پسر هم از جایی که عاشق دختر بود با کسی ازدواج نمی کرد پس از مدتی فردی پیدا شد که حاضر شد چشمانش را به دختر بدهد پس از که دختر بینایی خود را به دست اورد با شوق به طرف عشقش رفت تا خبر چشمانش را به او بدهد ولی دید که پسر کور است وقتی دید پسر کور است با عصبانیت گفت این چه بخت شوم وسیاهی است چرا باید همسر اینده من کور باشد دختر دل پسر را شکست ورفت در حین رفتن پسر در حالی که بقض کرده بود به دختر گفت مواظب چشمانم باش |

سلام من گندم هستم میخواستم بازیگران سریال تقدیر یک فرشته ( خوان میگل )وعکس های عاشقانه براتون بزارم خوشحال میشم نظرات قشنگتونم بدونم .برای اطلاعات بیشتر به پروفایلم مراجعه کنید ممنونم.