...صبر

من صبورم اما...

به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم

اگر شادی زیبای تو رابه غم غربت چشمان خودم میبندم

تو نمی دانی چقدر با همه ی عاشقی ام محزونم

و به یاد همه ی خاطرهات مثل یک شبنم افتاده به خاک مغمونم

من صبورم اما...

بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند میترسم

من صبورم اما...

این بغض گران صبر نمی داند چیست!!!!

دلم گرفته

دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم

شیشه قلبم آنقدر نازك شده كه با كو چكترین تلنگری میشكند

دلم می خواهد فریاد بزنم ولی واژهای نمی یابم كه عمق دردم را در فریاد منعكس كند

فریادی در اوج سكوت كه همیشه برای خودم سر داده ام

دلم به درد می آید وقتی سر نوشت را به نظاره می نشینم كاش می شد پرواز كنم

پروازی بی انتها تا رسیدن به ابدیِّت...................

كاش می شد در میان هجوم بی رحمانه درد خودم را پیدا كنم

نفرین به بودن وقتی با درد همراه است

بغض کهنه ای گلویم را می فشارد به گوشه ای پناه می برم

ای کاش باز هم کسی اشکهایم را نبیند