...

مرا اینگونه باور کن
کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته
خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته …؟!
نمی دانم مرا آیا گناهی هست ..؟
که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست ؟؟؟

امروز معلم عشقم گفت دو خط موازی هیچ گاه بهم نمی رسند مگر انکه یکی از اندو خود را بشکند گفتم من که خود را شکستم پس چرا به او نرسیدم ؟؟؟؟؟؟؟لبخند تلخی زدو گفت شاید او هم به سوی خط دیگری شکسته باشد.....

چـــــه خــــــ ــوب اســـت آدمـهــ ـــا يـــك نـفـــــــــر رو هــــــــ ـر روز

دوســت داشـتـــ ــــــه بــــاشنـ ـــد،

نــــ ـــ ــ ـه .....

هـــــــ ــر روز يــــك نــفـــــ ـر را !!

هـــمــیــشـــﮧ نـــــﮧ


ولــــﮯ گـــاهـــﮯ


مــیــاטּ بـــوבטּ و خـــواســتـטּ


فـ ـاصـلـــﮧ مـــﮯ اُفــتــב


وقـ ـتــهــایـــﮯ هـــســت کــــﮧ


کــســﮯ را بـــا تــمـــاҐ وجــــوב میخواهــــﮯ


ولــــــﮯ نــــبـــــــایــــב کــنـــارش بــــاشـــﮯ...

پسر عاشق...

یه روز یه پسری با یه دختری آشنا میشه که دختر از هر لحاظ به پسر برتری داشته و چند سالی هم از پسر بزرگتر بوده.....دختر اونو بعنوان یه دوست خوب انتخاب میکنه وبعد از یه مدت پسر عاشق دختر میشه.....ولی پسر هیچوقت جرات نکرد به اون ابراز احساسات کنه وحقیقت رو بگه....

یه روز دختر به پسر میگه عشق واقعی رو برام معنی کن...پسر خوشحال میشه وفک میکنه که دخترهم به اون علاقه مند شده بخاطر همین حدود نیم ساعت واسش توضیح میده....دختر به پسر میگه من دنبال یه عشق پاک میگردم..یه عشق واقعی که تا حالا هر چی گشتم پیداش نکردم چون همشون دروغ و واهی بودن....پسر به دختر قول میده که تو این راه کمکش کنه.....

چند روزی میگذره واونا یه روز داشتند با هم تو خیابون قدم میزدندکه دختر از پسر یه سوالی میپرسه....به پسر میگه:میدونی عشق واقعی وجود نداره؟

پسر میپرسه چطور؟

دختر میگه عشق اونه که واسه معشوقش جونش رو هم بده.....

پسر بهش میگه:ببین....به اطرافت خوب نگاه کن......با دقت.....مطمئن باش پیداش میکنی....

دختر خندید وگفت:ای بابا این حرفا واسه تو قصه هاس....تو واقعیت وجود نداره....

دختر از پسر خواست که به رستوران برن.......پسر قبول کرد ودر حالیکه داشتند از خیابون رد میشدن یه ماشین با سرعت تمام به اونا نزدیک میشد....انگار ترمز بریده بود ونمیتونست بایسته....پسر با دیدن این صحنه دخترو به اون طرف هول میده وخودش با ماشین تصادف میکنه ونقش بر زمین میشه......

دختر برمیگرده وسر پسرو که غرق خون شده رو تو دستاش میگیره وبی اختیار فریاد میزنه عشقم مرد......

دختر تازه فهمیده بود که اون پسر قربانی عشق دخترشده ولی دیگه خیلی خیلی دیر شده بود..........