![]() |
![]() |
|
| عکس های بازیگران تقدیر یک فرشته |
|
مرا اینگونه باور کن
امروز معلم عشقم گفت دو خط موازی هیچ گاه بهم نمی رسند مگر انکه یکی از اندو خود را بشکند گفتم من که خود را شکستم پس چرا به او نرسیدم ؟؟؟؟؟؟؟لبخند تلخی زدو گفت شاید او هم به سوی خط دیگری شکسته باشد..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اسفند 1391ساعت 18:59 توسط گندم |
|
|
چـــــه خــــــ ــوب اســـت آدمـهــ ـــا يـــك نـفـــــــــر رو هــــــــ ـر روز دوســت داشـتـــ ــــــه بــــاشنـ ـــد، نــــ ـــ ــ ـه ..... هـــــــ ــر روز يــــك نــفـــــ ـر را !! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اسفند 1391ساعت 20:17 توسط گندم |
|
|
هـــمــیــشـــﮧ نـــــﮧ ولــــﮯ گـــاهـــﮯ مــیــاטּ بـــوבטּ و خـــواســتـטּ فـ ـاصـلـــﮧ مـــﮯ اُفــتــב وقـ ـتــهــایـــﮯ هـــســت کــــﮧ کــســﮯ را بـــا تــمـــاҐ وجــــوב میخواهــــﮯ ولــــــﮯ نــــبـــــــایــــב کــنـــارش بــــاشـــﮯ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اسفند 1391ساعت 20:16 توسط گندم |
|
|
یه روز یه پسری با یه دختری آشنا میشه که دختر از هر لحاظ به پسر برتری داشته و چند سالی هم از پسر بزرگتر بوده.....دختر اونو بعنوان یه دوست خوب انتخاب میکنه وبعد از یه مدت پسر عاشق دختر میشه.....ولی پسر هیچوقت جرات نکرد به اون ابراز احساسات کنه وحقیقت رو بگه....
یه روز دختر به پسر میگه عشق واقعی رو برام معنی کن...پسر خوشحال میشه وفک میکنه که دخترهم به اون علاقه مند شده بخاطر همین حدود نیم ساعت واسش توضیح میده....دختر به پسر میگه من دنبال یه عشق پاک میگردم..یه عشق واقعی که تا حالا هر چی گشتم پیداش نکردم چون همشون دروغ و واهی بودن....پسر به دختر قول میده که تو این راه کمکش کنه..... چند روزی میگذره واونا یه روز داشتند با هم تو خیابون قدم میزدندکه دختر از پسر یه سوالی میپرسه....به پسر میگه:میدونی عشق واقعی وجود نداره؟ پسر میپرسه چطور؟ دختر میگه عشق اونه که واسه معشوقش جونش رو هم بده..... پسر بهش میگه:ببین....به اطرافت خوب نگاه کن......با دقت.....مطمئن باش پیداش میکنی.... دختر خندید وگفت:ای بابا این حرفا واسه تو قصه هاس....تو واقعیت وجود نداره.... دختر از پسر خواست که به رستوران برن.......پسر قبول کرد ودر حالیکه داشتند از خیابون رد میشدن یه ماشین با سرعت تمام به اونا نزدیک میشد....انگار ترمز بریده بود ونمیتونست بایسته....پسر با دیدن این صحنه دخترو به اون طرف هول میده وخودش با ماشین تصادف میکنه ونقش بر زمین میشه...... دختر برمیگرده وسر پسرو که غرق خون شده رو تو دستاش میگیره وبی اختیار فریاد میزنه عشقم مرد...... دختر تازه فهمیده بود که اون پسر قربانی عشق دخترشده ولی دیگه خیلی خیلی دیر شده بود.......... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اسفند 1391ساعت 23:39 توسط گندم |
|
|
چه رسم جالبی است !!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 22:51 توسط گندم |
|
|
به عشق گفتم: تا تو رو دارم تنها نیستم منو تنها گذاشت و رفت.... به احساس گفتم:ا تو رو دارم تنها نیستم منو تنها گذاشت و رفت.... به وفا گفتم:ا تو رو دارم تنها نیستم منو تنها گذاشت و رفت.... ولی وقتی به تنهایی گفتم:تا تور دارم تنها نیستم مون و همدم و مونسم شد.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آذر 1391ساعت 0:11 توسط گندم |
|
|
زیارت عاشورا می خواند. روزه میگیرد. مسجد میرود ... خیلی پسر با خداییست ...
لحظه ای دلم گرفت ... در دل فریاد زدم باور کنید من هم ایمان دارم ...
نماز نمیخوانم ولی لبخند روی لبهای مادرم خدا را به یادم میاورد ... دستهای پینه بسته پدرم را دستهای خدا میبینم ... زیارت عاشورا نمیخوانم ولی گریه یتیمی در دلم عاشورا برپا میکند ...
نه من روزه نمیگیرم ولی هر روز از آن دخترک فال فروش فالی را میخرم که هیچوقت نمیخوانم ... مسجد من خانه مادربزرگ پیر و تنهایم است که با دیدن من کلی دلش شاد میشود .. .
خدای من نگاه مهربان دوستی است که در غمها تنهایم نمیگذارد ... برای من تولد هر نوزادی تولد خداست و هر بوسه عاشقانه ای تجلی او ... مادرم ... خدای من و خدای پسر همسایه یکیست ... فقط من جور دیگری او را میشناسم و به او ایمان دارم ...
خدای من دوست انسانهاست نه پادشاه آنها |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 15:39 توسط گندم |
|
|
خدایا تنها مگذار.......! دلی را که هیچکس دردش را نمی فهمد، چرا که خود می دانی.. چه سخت است تنهایی
زندگی چون گل سرخ است پر از عطر... پر از خار...پر از برگ لطیف... یادمان باشد اگر گل چیدیم عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند...! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مهر 1391ساعت 16:39 توسط گندم |
|
|
دلم تنگ است برای بودنت میان این قلب پر هیاهو. چند وقتیست که فراموشت کرده بودم، نه یادی از تو می کردم و نه سراغی از تو می گرفتم. خیلی برایم سخت است که چگونه تو را شریک عشق های دیگرم کردم، بی آنکه بدانم هیچکس جز تو لایق وابستگی نیست. این شرمساری را چگونه پنهان کنم وقتی که مدام از پیام هایت روی بر می گرداندم و تو هر بار مرا می خواندی، و چگونه این محبتت را پاسخ دهم در حالی که تو را رها کرده بودم، لحظه ی مرا به خود وانگذاشتی. چگونه این بزرگی را در فریادم نگنجانم و چگونه از مهربانی بی حدت این بغض را پنهان کنم وقتی که دنیا بر من تنگ آمده بود و یقین کردم که هیچ پناهی جز تو ندارم، باز تو بسویم آمدی بی هیچ منتی و هیچ سرزنشی، شنیدم مرا خواندی: برگرد، مطمئن برگرد تا یک بار دیگر با هم باشیم تا یک بار دیگر دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم و تا ابد برای هم باشیم. خدایـــــای عزیزم! ای آرامش دهنده این جسم خسته و روح پر جراحت تو را سپاس که هزاران بهانه دستم می دهی و هزاران راه پیش پایم می گذاری تا بار دیگر به سوی تو باز آیم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مهر 1391ساعت 16:30 توسط گندم |
|
|
معلم پسرک را صدا زد تا انشایش را با موضوع علم بهتر است یا ثروت بخواند... پسرک با صدای لرزان گفت: ننوشته ام معلم با خط کش چوبی پسرک را تنبیه کرد و او را پا در هوا نگه داشت... پسرک در حالی که دستهای قرمز و بادکرده اش را بهم می مالید, زیر لب گفت: آری, پول بهتر است چون اگر داشتم دفتر می خریدم و انشایم را می نوشتم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 15:12 توسط گندم |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام من گندم هستم میخواستم بازیگران سریال تقدیر یک فرشته ( خوان میگل )وعکس های عاشقانه براتون بزارم خوشحال میشم نظرات قشنگتونم بدونم .برای اطلاعات بیشتر به پروفایلم مراجعه کنید ممنونم.
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1391 آذر 1391 آبان 1391 مهر 1391 شهریور 1391 مرداد 1391 تیر 1391 خرداد 1391 اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 |
|
RSS
|